حكيم ابوالقاسم فردوسى
1029
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
جهاندار زو ماند اندر شگفت * ز كردار او مردمى بر گرفت همى كرد پوزش كه بدخواه من * پر آشوب كرد اختر و ماه من گر ايدونك يابم رهايى ز بند * ترا باشد از هر بدى سودمند ز دل پاك بردارم آزار تو * كنم چشم روشن بديدار تو به دو گفت زرمهر كاى شهريار * زبان را بدين باز رنجه مدار پدر گر نكرد آنچ بايست كرد * ز مرگش پسر گرم و تيمار خورد ترا من بسان يكى بندهام * بپيش تو اندر پرستندهام چو گويى بسوگند پيمان كنم * كه هرگز وفاى تو را نشكنم [ گريختن كواذ ز پناه گرفتن نزد هيتاليان ] ازو ايمنى يافت جان قباد * ز گفتار آن پر خرد گشت شاد و زان پس به دو راز بگشاد و گفت * كه انديشه از تو نخواهم نهفت گشادست بر پنج تن راز من * جزين نشنود يك تن آواز من همين تاج و تخت از تو دارم سپاس * بوم جاودانه ترا حق شناس چو بشنيد زرمهر پاكيزه راى * سبك بند را بر گشادش ز پاى فرستاد و آن پنج تن را بخواند * همه رازها پيش ايشان براند شب تيره از شهر بيرون شدند * ز ديدار دشمن بهامون شدند سوى شاه هيتال كردند روى * ز انديشگان خسته و راه جوى برين گونه سرگشته آن هفت مرد * باهواز رفتند تازان چو گرد رسيدند پويان بپرمايه ده * بده در يكى نامبردار مه بدان خان دهقان فرود آمدند * ببودند و يك هفته دم برزدند يكى دخترى داشت دهقان چو ماه * ز مشك سيه بر سرش بر كلاه جهانجوى چون روى دختر بديد * ز مغز جوان شد خرد ناپديد همانگه بيامد بزرجمهر گفت * كه با تو سخن دارم اندر نهفت برو راز من پيش دهقان بگوى * مگر جفت من گردد اين خوبروى بشد تيز و رازش بدهقان بگفت * كه اين دخترت را كسى نيست جفت يكى پاك انبازش آمد بجاى * كه گردى بر اهواز بر كدخداى گرانمايه دهقان بزرجمهر گفت * كه اين دختر خوب را نيست جفت اگر شايد اين مرد فرمان تراست * مرين را بدان ده كه او را هواست بيامد خردمند نزد قباد * چنين گفت كين ماه جفت تو باد پسنديدى و ناگهان ديديش * بدان سان كه ديدى پسنديديش قباد آن پرى روى را پيش خواند * بزانوى كند اورش بر نشاند ابا او يك انگشترى بود و بس * كه ارزش بگيتى ندانست كس به دو داد و گفت اين نگين را بدار * بود روز كاين را بود خواستار بدان ده يكى هفته از بهر ماه * همى بود و هشتم بيامد به راه بر شاه هيتال شد كىقباد * گذشته سخنها به دو كرد ياد بگفت آنچ كردند ايرانيان * بدى را ببستند يك يك ميان به دو گفت شاه از بد خوشنواز * همانا بدين روزت آمد نياز بپيمان سپارم ترا لشكرى * از ان هر يكى بر سران افسرى